کاش حافظه مان انقدر بلند نبود و هر روز یک شروع تازه میتوانست باشد
نو،دست نخورده و بدون سایه ی دیروز
تو من را هر روز فراموش میکردی و من تو را
و ما هر روز فرصت داشتیم یکدیگر را از نو بشناسیم،
رها از هر سوء تفاهمی
خوبی ها لبخند میشدند و بدی ها فراموش؛
آن وقت که خورشید از پشت کوه ها بالا می آمد

کاش میشد آدمها را مثل بسته های شکلات از طبقه های فروشگاه انتخاب کرد
و در سبد خرید گذاشت
آن وقت من تو را میخریدم و تو میتوانستی گاهی برایم همدم شوی،
گاهی گوش شوی،گاهی لبخند شوی،گاهی مادربزرگ شوی و حتی گاهی پدر شوی
وقتی هیچ کس نقش همدم و گوش و لبخند و مادربزرگ و پدر را بازی نمیکند...
چرا مغازه ها آدم نمیفروشند؟!

|