|
آبی مهتاب |
|
|


چگونه باور کنم
که چنین آسان
به دلت راه دادی
که
آسمان آبی است
وقتی در سیاهی شب
و با حظور ماه
به راز و نیاز نشستیم

و چه بی بهانه
به آبی دریا دل بستی
وقتی که
رنگی در اشکهایمان نبود
چه بی دلیل
به سرخی لاله ایمان آوردی
وقتی رخ زردم را
در تشنگی رویت دیدی
چه کودکانه به گرمی خورشید
دل بستی
که گرمی آغوشم را
شانه های لرزانت
چشیده بود

و چه بی ریا
چشمانم را
تسلیم اشک کردم
وقتی ندیدنت را
دل بهانه کرد
کاش باور داشتم
که
آسمان آبی است
و خورشید
گرمتر از دستان تو
چگونه میتوان
به سرخی لاله ایمان آورد
که اشک قلب را دیده ام

مرا چه گناهیست
که بر این باورم
آبی مهتاب به چشمانت نمیرسد
به کدامین گناه
دوزخی ام
وقتی
مهرم جای پای توست
و سجاده ام...
دستان تو
و سر به دارم
که قبله ام تویی
و در آتشم
که ...
به تو سجده کرده ام

آه ... ای آسمان
آرام گیر
که دگر ستاره نخواهم چید
هر چند
که به آتش این ستاره
رسوا شوم
 و ای مهتاب گواه باش
که
وقتی به سویش ...
بر جای پایش ...
سجده میکنم
بر لبانم این جاریست
که ...
گرمی خورشید دستان تو
و ...
آبی مهتاب چشمان توست
(مهدی18.6.07)

|
|
2007/6/18 توسط مهدي |
|
| |
|
|