
آتش دل به خاکستر کشانده ای
شعله عشق به دریا زدی
تن خسته ام را به سراب سپردی
کنون که آمدنت
مژده بهار و آغوشت کبوتر سحر شده
این جان خسته را
امید نفسی نیست
برو که آغوش دگر شدی
خسته ام از خستگی
خسته از انتظار امید

چو گل به باغبانت سپردم
که اشک چشم را
دوای درد کنم
و....
خنده لبانت آرزو
کین خرابه را جایگاه غم است
نه مرغ دل

و یاد دار که
عطر گیسوی تو را در خاطر
و .......
نگاه عاشقت را حسرت دل کنم