تبليغاتX
<BlogSky:Weblog Title /> رنــگــیــن کــــمــــان
هر گونه کپی برداری بدون اجازه نویسنده وبلاگ ممنوع است

 

ترانه عاشق شدن

از

آلبوم نوای اساتید

استاد

علیرضا افتخاری

+ نوشته شده در  2008/6/28ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مهدي39  | 

 

این کلیپ از کارهای خودم است با صدای استاد افتخاری

 

 

+ نوشته شده در  2008/5/1ساعت 3 بعد از ظهر  توسط مهدي39  | 

در میان برف و یخ , سرما و سوز

زیر ابر آسمان قطبی دریای دور
 
در خیالات....

در دلاویز شبی بی انتها

                 با حظور منظری از برف و باد

                                         کوه تنهایی بزرگ و استوار

در غم آینده و یک کوله باری با هزاران خاطره .....
 
جان خود را بی بها مهمان باد و برف بود
 
چشم بر بی انتها اما دلش پر نور بود

 

گه زباران سیلی و بی حرمتی از باد داشت


گه به شب آه دلی , تنهاییش در روز داشت


پیکرش یخ کرده بود و ظاهرش چون کوه یخ


در درونش شعله های عشق اما زنده بود


گر چه در دستان او گرمی نبود .......


ریشه سردش ولی در گرمی دست زمین


نور امیدی به جانش هر نفس ره مینمود

در خیالش .....
 
شوق یک آغوش گرم ....

حسرت خیره شدن در عمق یک چشم قشنگ

                        گوش بر آهنگ عاشق بودن یک قلب پاک
 
                                                  بوی گیسوی بلند و خلوتی با قلب یار
 
 تا یکی روزش به طوفانی مهیب

شاخه نیلوفری با ترس با حالی عجیب

در کنار پیکر کوه بلند آمد زمین ....

                           کوه با قدرت به چشمش خیره شد

                                                     چشم نیلوفر به قلبش چیره شد
 
 
جان نیلوفر به دریا بود و آب
پای کوه باد و بیابان بود و آه

اشک بر چشمان کوه لبریز شد
آب چشم کوه چون سیلاب شد

غنچه را کوه عشق آخر کرده بود
آب چشمش را چو دریا کرده بود

شاخه نیلوفری را با امید

            توی این بهر پر از مهر و صفا

                                        میهمان عشق و دریا کرده بود
 
 
غنچه زیبای این یار قشنگ
در میان برگهای سبز رنگ

نام خود را سر در دل کرده بود
جان خود در برگهایش کرده بود

حسن خود در غنچه پنهان کرده بود

                     ریشه در اشک , دل به دریا داده بود

                                                    قامتش بر آسمانها کرده بود
 
 
باد با سوزش چو خنجر آمده
غنچه را دشمن به میدان آمده

نیست رحمی از سر سودای دل
آسمان را ملک بی حد آمده
 
شاخه نیلوفر اما باک نیست ....
 
 بی رمق ....

اما به اطمینان آن کوه بلند

                پشت بر اندیشه های سست و بد
 
                                         قامتش را سوی کوهش میکشید
 
نقش امید بر لبانش رنگ داد
چشم بر کوه بلندش خیره شد
 
 برق امید , نور ایمان , شوق بودن

در نگاهش خوانده شد

کوه آهسته ولی با شوق دل
 
                دست بر نیلوفر امید خویش

                                 عاشقانه چتر یک رنگی کشید
 
ناجوانمردان باد بر کوه زد
ضربه ها بر چتر نیلوفر بزد

           باد و یخ بر دست کوه آمد فرود
           قدرتش را باد افزونتر نمود
 
                           سستی اندر دست کوه آمد پدید
                           باد بر زورش دو چندان شد شدید
 
 
 
 
 
کوه بر چشم خدایش خیره شد
آتش اهی زجانش شعله شد

گفت یا رب , سالها لب بسته ام
قلب خود را من زیاران شسته ام

بر لبانم بند خاموشی زدم
بر دلم مهر فراموشی زدم

ریشه ام را بر کن و صد پاره کن
لیک بر یارم تو فکر چاره کن

بر لبانش خنده ای ما را رضاست
از برای خنده اش مرگم سزاست
 
آه کوه بر آسمان چون پر کشید
بر دل پروردگار خطی کشید
 
 
داد فرمان باد را آرام گیر
برف و باران را تو دیگر رام گیر

جان نیلوفر به کوهش داده ایم
دشت و صحرا را بهارش داده ایم

سر بلند از آزمونها گشته اند
زیر چتر ما کنون بر گشته اند
 
 
در میان سبزه و گل , بلبل و یاس و چمن

زیر چتر آسمان و نور آن خورشید دور

در حقایق.....

    در شفق در زیر شبنم بر گل نیلوفری

                 با حضور منظری از عشق و نور

                                        کوه و دریا بود و یک نیلوفری
                                                مهدی(06-7-10)
 
+ نوشته شده در  2007/9/17ساعت 8 بعد از ظهر  توسط مهدي39  | 

شور بود و گرم ....

خواست اشکش را پاک کند که یادش امد دستان احمد در دستهایش است

با احتیاط و بدون اینکه نگاهش از احمد برداشته شود با هق هق سرش را کمی برگرداند تا قطرات اشکی که از چشمان زیبا و درشتش سرازیر شده و از روی لبهای لرزانش راه به دهانش پیدا کرده بود را با شانه اش پاک کند

حس کرد که با تمام نیرویش دستان احمد را میفشارد  ... با تمام وجود و کمترین قدرت در صدا به احمد گفت:

فقط.... فقط بگو چرا؟؟

احمد مکثی کرد و آرام و شمرده گفت:

 

خوب .... بلاخره چی؟ ... یه روز باید جدا بشیم ....

امروز نه فردا... مگه نه؟

 

 

مریم در حالی که دستان احمد را بیشتر در دستانش فشار میداد گفت :

آخه میشه با هم بود و جدا نشد ... همانطور که قرارمون بود ... یادت رفته ؟ .... تا آخر دنیا ... تا وقت مردن ....یادت رفته؟ ...مگه چی شده؟ ... کاری کردم؟ .... چیزی گفتم؟ ... کسی حرفی زده؟

احمد همانطور که سرش پایین بود کش دار و بی جون گفت :

نه .... چطور بگم... خوب....

مثل این بود که جرات نداره تو چشمهای خیس مریم نگاه کنه ... شاید هم شرمگین وعده های اول اشنایی  بود

مریم یه کم سکوت کرد ... نفسش به شماره افتاده بود ... حس کرد داره میلرزه ... اولین باری بود که دستان احمد در دستش بود و تنش یخ کرده بود

چند بار آخرین سوالش را تا نک زبان اورد اما شهامت پرسیدنش را نداشت .... این اخرین تیرش بود .... جواب این سوال میتوانست کلبه ارزوهایش را به آتش بکشد

با خود گفت : باید بپرسم ... باید بپرسم

 

یادش امد اولین باری که احمد او را بوسید .... هنوز میشد داغی ان را حس کرد گرمی انگشتانش را هنوز در زیر گوشش احساس میکرد.... طعم شیرینی که برای اولین بار چشیده بود

 

حرفهای احمد به خاطرش امد.... چه شیرین بود ... از زندگی.. از عشق ... از با هم بودن ....از وفاداری...

 

یک لحظه حس کرد که دستان احمد در حال جدا شدن است ... دیگر فرصتی نبود ... تمام موهای تنش سیخ شده بود ... باید میپرسید ... باید میپرسید

لرزه به تمام بدنش افتاد ... ضربان قلبش شدت گرفت ... نفسش را در سینه حبس کرد و با ترس و دو دلی در حالی که بسرعت نفسش را بیرون میراند پرسید :

پای دختر دیگری در میان است ؟

احمد چشمانش را به مریم دوخت ... مریم حس کرد که قدرتی در پاهایش باقی نمانده قلبش در حال جدا شدن بود ... دل شوره عجیبی گرفته بود با تمام قدرت دستان احمد را فشرد و به طرف سینه برد .... چشمان احمد خیس بود و میلرزید

 

 

مریم عاجزانه منتظر جواب بود .... عشقش ... خاطراتش .. همه و همه به این جواب بستگی داشت

احمد در حالی که سعی میکرد لرزش را از صدایش بگیرد با ترس و شرم گفت :

...........

صدای ترمز ماشین مریم را از خواب بیدار کرد

عرق کرده بود ... حس کرد نفسش تنگ شده ... دهانش خشک شده بود و احساس تشنگی میکرد

سراسیمه به دور و برش نگاه کرد ... ماشین توی پمپ بنزین بود .... احمد با همان نگاه اشنا به او خیره شده بود  و نغمه کوچکشان در آغوشش خواب بود

دستش را به دور گردن احمد انداخت و در حالی که او را میبوسید سعی کرد ریه هایش را از عطر تن احمد پر کند

احمد حیرت زده و با لبخندی از تعجب پرسید :

چه شده؟... خواب دیدی؟ 

مریم در حالی که نغمه را در آغوشش میفشرد در صندلی فرو رفت و همانگونه که به چشمهای احمد خیره بود آرام پلکهایش را بر روی هم گذاشت

و به این فکر کرد که ..... شاید هرگز توان تعریف این خواب را نداشته باشد

 

(مهدی05-5-30)

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2007/8/26ساعت 5 بعد از ظهر  توسط مهدي39  | 


خواهي گرفتارت شوم
چون گل به گلدانت شوم


در کهکشان هستيت
مريخ و کيوانت شوم


يکدم نباشم در پست
دائم جلودارت شوم


پاييز را بر زير پا
دائم بهارانت شوم


از اشکهايت بگذرم
سيلاب بوستانت شوم

در صبح زيباي بهار
شبنم به گلبرگت شوم


همچو نسيماي سحر
شانه به موهايت شوم


در آسمان بي کران
کبوتر جانت شوم


چون ابر بر آلاله ها
ساقي به بارانت شوم


در آبهاي نيلگون
ماهي به قلابت شوم


با ميل چون سنگ صبور
داروي درمانت شوم


از حيله هايت بگذرم
چون صيد در دامت شوم


از شمع و از پروانه ها
يکدم رها يارت شوم


بايد که جمله جان شوي
آنوقت گرفتارت شوم


زنجير دل را برکني
تا عاشق زارت شوم


آنگه بيايي با دلت
تا عاشق عشقت شوم
(مهدی 05/4/3)


+ نوشته شده در  2007/6/24ساعت 1 قبل از ظهر  توسط مهدي39  | 

 

چگونه باور کنم


که چنین آسان


به دلت راه دادی


که


آسمان آبی است


وقتی در سیاهی شب


و با حظور  ماه


به راز و نیاز نشستیم


و چه بی بهانه


به آبی دریا دل بستی


وقتی که


رنگی در اشکهایمان نبود


چه بی دلیل


به سرخی لاله ایمان آوردی


وقتی رخ زردم را


در تشنگی رویت دیدی


چه کودکانه به گرمی خورشید

 
دل بستی


که گرمی آغوشم را


شانه های لرزانت


  چشیده بود

 


و چه بی ریا


چشمانم را


تسلیم اشک کردم


وقتی ندیدنت را


دل بهانه کرد

 
کاش باور داشتم


که


آسمان آبی است


و خورشید

 
گرمتر از دستان تو


چگونه میتوان


به سرخی لاله ایمان آورد


که اشک قلب را دیده ام


مرا چه گناهیست


که بر این باورم


آبی مهتاب به چشمانت نمیرسد


به کدامین گناه


دوزخی ام


وقتی


مهرم جای پای توست


و سجاده ام...


دستان تو


و سر به دارم


که قبله ام تویی


و در آتشم


که ...


به تو سجده کرده ام


آه ... ای آسمان


آرام گیر


که دگر ستاره نخواهم چید


هر چند


که به آتش این ستاره


رسوا شوم


و ای مهتاب گواه باش


که


وقتی به سویش ...


بر جای پایش ...


سجده میکنم


بر لبانم این جاریست


که ...


گرمی خورشید دستان  تو

 
و ...


آبی مهتاب چشمان توست

(مهدی18.6.07)

 

 

+ نوشته شده در  2007/6/18ساعت 4 بعد از ظهر  توسط مهدي39  | 

 
................