ترانه عاشق شدن
از
آلبوم نوای اساتید
استاد
علیرضا افتخاری
این کلیپ از کارهای خودم است با صدای استاد افتخاری


گه زباران سیلی و بی حرمتی از باد داشت
گه به شب آه دلی , تنهاییش در روز داشت
پیکرش یخ کرده بود و ظاهرش چون کوه یخ
در درونش شعله های عشق اما زنده بود
گر چه در دستان او گرمی نبود .......
ریشه سردش ولی در گرمی دست زمین
نور امیدی به جانش هر نفس ره مینمود







شور بود و گرم ....
خواست اشکش را پاک کند که یادش امد دستان احمد در دستهایش است
با احتیاط و بدون اینکه نگاهش از احمد برداشته شود با هق هق سرش را کمی برگرداند تا قطرات اشکی که از چشمان زیبا و درشتش سرازیر شده و از روی لبهای لرزانش راه به دهانش پیدا کرده بود را با شانه اش پاک کند
حس کرد که با تمام نیرویش دستان احمد را میفشارد ... با تمام وجود و کمترین قدرت در صدا به احمد گفت:

فقط.... فقط بگو چرا؟؟
احمد مکثی کرد و آرام و شمرده گفت:
خوب .... بلاخره چی؟ ... یه روز باید جدا بشیم ....
امروز نه فردا... مگه نه؟
مریم در حالی که دستان احمد را بیشتر در دستانش فشار میداد گفت :
آخه میشه با هم بود و جدا نشد ... همانطور که قرارمون بود ... یادت رفته ؟ .... تا آخر دنیا ... تا وقت مردن ....یادت رفته؟ ...مگه چی شده؟ ... کاری کردم؟ .... چیزی گفتم؟ ... کسی حرفی زده؟
احمد همانطور که سرش پایین بود کش دار و بی جون گفت :
نه .... چطور بگم... خوب....
مثل این بود که جرات نداره تو چشمهای خیس مریم نگاه کنه ... شاید هم شرمگین وعده های اول اشنایی بود
مریم یه کم سکوت کرد ... نفسش به شماره افتاده بود ... حس کرد داره میلرزه ... اولین باری بود که دستان احمد در دستش بود و تنش یخ کرده بود
چند بار آخرین سوالش را تا نک زبان اورد اما شهامت پرسیدنش را نداشت .... این اخرین تیرش بود .... جواب این سوال میتوانست کلبه ارزوهایش را به آتش بکشد
با خود گفت : باید بپرسم ... باید بپرسم

یادش امد اولین باری که احمد او را بوسید .... هنوز میشد داغی ان را حس کرد گرمی انگشتانش را هنوز در زیر گوشش احساس میکرد.... طعم شیرینی که برای اولین بار چشیده بود
حرفهای احمد به خاطرش امد.... چه شیرین بود ... از زندگی.. از عشق ... از با هم بودن ....از وفاداری...
یک لحظه حس کرد که دستان احمد در حال جدا شدن است ... دیگر فرصتی نبود ... تمام موهای تنش سیخ شده بود ... باید میپرسید ... باید میپرسید
لرزه به تمام بدنش افتاد ... ضربان قلبش شدت گرفت ... نفسش را در سینه حبس کرد و با ترس و دو دلی در حالی که بسرعت نفسش را بیرون میراند پرسید :

پای دختر دیگری در میان است ؟
احمد چشمانش را به مریم دوخت ... مریم حس کرد که قدرتی در پاهایش باقی نمانده قلبش در حال جدا شدن بود ... دل شوره عجیبی گرفته بود با تمام قدرت دستان احمد را فشرد و به طرف سینه برد .... چشمان احمد خیس بود و میلرزید
مریم عاجزانه منتظر جواب بود .... عشقش ... خاطراتش .. همه و همه به این جواب بستگی داشت
احمد در حالی که سعی میکرد لرزش را از صدایش بگیرد با ترس و شرم گفت :
...........
صدای ترمز ماشین مریم را از خواب بیدار کرد
عرق کرده بود ... حس کرد نفسش تنگ شده ... دهانش خشک شده بود و احساس تشنگی میکرد
سراسیمه به دور و برش نگاه کرد ... ماشین توی پمپ بنزین بود .... احمد با همان نگاه اشنا به او خیره شده بود و نغمه کوچکشان در آغوشش خواب بود
دستش را به دور گردن احمد انداخت و در حالی که او را میبوسید سعی کرد ریه هایش را از عطر تن احمد پر کند
احمد حیرت زده و با لبخندی از تعجب پرسید :
چه شده؟... خواب دیدی؟
مریم در حالی که نغمه را در آغوشش میفشرد در صندلی فرو رفت و همانگونه که به چشمهای احمد خیره بود آرام پلکهایش را بر روی هم گذاشت

و به این فکر کرد که ..... شاید هرگز توان تعریف این خواب را نداشته باشد
(مهدی05-5-30)

خواهي گرفتارت شوم
چون گل به گلدانت شوم
در کهکشان هستيت
مريخ و کيوانت شوم
يکدم نباشم در پست
دائم جلودارت شوم
پاييز را بر زير پا
دائم بهارانت شوم
از اشکهايت بگذرم
سيلاب بوستانت شوم

در صبح زيباي بهار
شبنم به گلبرگت شوم
همچو نسيماي سحر
شانه به موهايت شوم
در آسمان بي کران
کبوتر جانت شوم
چون ابر بر آلاله ها
ساقي به بارانت شوم

در آبهاي نيلگون
ماهي به قلابت شوم
با ميل چون سنگ صبور
داروي درمانت شوم
از حيله هايت بگذرم
چون صيد در دامت شوم
از شمع و از پروانه ها
يکدم رها يارت شوم
بايد که جمله جان شوي
آنوقت گرفتارت شوم
زنجير دل را برکني
تا عاشق زارت شوم
آنگه بيايي با دلت
تا عاشق عشقت شوم
(مهدی 05/4/3)



چگونه باور کنم
که چنین آسان
به دلت راه دادی
که
آسمان آبی است
وقتی در سیاهی شب
و با حظور ماه
به راز و نیاز نشستیم

و چه بی بهانه
به آبی دریا دل بستی
وقتی که
رنگی در اشکهایمان نبود
چه بی دلیل
به سرخی لاله ایمان آوردی
وقتی رخ زردم را
در تشنگی رویت دیدی
چه کودکانه به گرمی خورشید
دل بستی
که گرمی آغوشم را
شانه های لرزانت
چشیده بود

و چه بی ریا
چشمانم را
تسلیم اشک کردم
وقتی ندیدنت را
دل بهانه کرد
کاش باور داشتم
که
آسمان آبی است
و خورشید
گرمتر از دستان تو
چگونه میتوان
به سرخی لاله ایمان آورد
که اشک قلب را دیده ام

مرا چه گناهیست
که بر این باورم
آبی مهتاب به چشمانت نمیرسد
به کدامین گناه
دوزخی ام
وقتی
مهرم جای پای توست
و سجاده ام...
دستان تو
و سر به دارم
که قبله ام تویی
و در آتشم
که ...
به تو سجده کرده ام

آه ... ای آسمان
آرام گیر
که دگر ستاره نخواهم چید
هر چند
که به آتش این ستاره
رسوا شوم

و ای مهتاب گواه باش
که
وقتی به سویش ...
بر جای پایش ...
سجده میکنم
بر لبانم این جاریست
که ...
گرمی خورشید دستان تو
و ...
آبی مهتاب چشمان توست
(مهدی18.6.07)
